|
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 13:53 توسط سمیرا(عاشق) |
خیلی حرفهاست که بگم ولی همزبونی نیست تشنه محبتم دست مهربونی نیست غیر غم توی دلم چیزی پیدا نمیشه بی تو این دنیا برام دیگه دنیا نمیشه بی تو آسمون سیاهه همیشه بی تو چشم من به راهه همیشه چشمای تو خورشید دنیای تاریک منه اگه از درد دلم هر چی بگم بازم کمه کاشکی که میشد از توی سینه دلمو دربیارم جای این دل توی سینه یه سنگ خارا بزارم جنگل سبز چشات همه دنیای منه نمی خوام گریه کنم گر چه وقت رفتنه آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني. + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 12:34 توسط سمیرا(عاشق) |
انتظار... مسافر به انتظارت خواهم ماند.تاابد برای همیشه... زیرا می دانم که به سوی من باز خواهی گشت پس با همه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد. به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد. قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمی گردد باز هم به انتظارت می نشینم. شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد ای محبوبم.
اي ابي ترين حادثه ي بودن کاش فرياد خواهش مرا ميديدي ان زمان که زجه ي عشق را به سينه ي بي مهرت مي کوبيدم و اتش معرفت را به جانت مي کشيدم و انگاه که نغمه ي تلخ نيستي را به گوش جانت مي خواندم و از تو يک سبد محبت مي طلبيدم ان هنگام که رفتنم رابه خاطر سردت مي اوردم و تو تنها از روي غرور پيام بد رغه را به گوشم مي خواندي من رفتم و رفتنم تو را اذرد اما افسوس که اذردني بيش نبود.
هيچ کس براي شکست خوردن نقشه نميکشد بلکه اين نقشه است که اگر اشتباه کشيده شود به شکست ميانجامد + نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 19:41 توسط سمیرا(عاشق) |
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟ دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟ آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟ تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟ هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟ گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟ دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟ عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟ با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! مردم به همان اندازه خوشبخت اند كه خودشان تصميم ميگيرند. خوشبختي به سراغ كسي ميرود كه فرصت انديشيدن در مورد بدبختي را نداشته باشد...
+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 22:19 توسط سمیرا(عاشق) |
آشناي غم تنهايي من که به ياد و چنين مي شورد نازنين باور تنهايي من تو بيا قاصدک بوته آرام خيال قصه عاشق صادق شدن ساحل را
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 13:9 توسط سمیرا(عاشق) |
هی نشین غصه نخور رفته که رفته رو درو دیوار این شهر همش از تو یادگاره می روم خسته و افسرده و زار
يكي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمي داند نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند به برگ گل نوشتم من كه او را دوست مي دارم ولي افسوس او برگ گل را به زلف كودكيآويخت تا او را بخنداند به مهتاب گفتم اي مهتاب سر راهت به كوي او سلام من رسان و گو كه او را دوست مي دارم ولي افسوس يكي ابر سيه آمد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من دلدارم كه او را دوست مي دارم ولي افسوس ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد كنون وا مانده از هر جا دگر با خود كنم نجوا يكي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمي داند ديگر براي چه بايد دلتنگ باشم ؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 3:39 توسط سمیرا(عاشق) |
زخمي ام زخمي سرا پا مي شناسيدم؟ با شما طي کرده ام راه درازي را
تا غزل هاي شما، آيا مي شناسيدم؟ اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟ همچناني که شما ها مي شناسيدم در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟ رود هاي روح دريا مي شناسيدم عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟ من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟ با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟ مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟
رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 21:7 توسط سمیرا(عاشق) |
هر شب که فرصت میکنم جویای حالش می شوم
پايان هر عشق وصل نيست! شادي نيست! گاهي جدايي و غم و حسرت است. پس از عشق پرهيز كن ! حيف است ، مگذار قلب پاك و مهربانت با غبار عشق آلوده گردد، حيف است چشمان سياه و زيباي تو روزي براي غم جدايي اشكبار شود آنگاه كه ... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني؛ به خاطر بياور كه... زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است + نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 11:59 توسط سمیرا(عاشق) |
|
|||||||||||||